باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده میزد "شیرین"
تیشه میزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد
کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بینهایت زیباست...
آن که آموخت به ما درس محبت میخواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی...
تب و تابی بودت هر نفسی...
به وصالی برسی یا نرسی.
تنها نیستی
تنهایی می آید
گوشه ها پر می شود از برهنگی یاد تو
نگاه های مصنویی رهگذران
و پرواز قاصدکهای بی خبر
امید کاذبیست که به لبخندهایت دلم را خوش می کند
تنهایی می آید برای تنها نبودن تو
مهتاب با نسیم سردی ٬ خاموش می شود
و پنجره مانع عبور تو به آسمان
به آیینه نگاه می کنی
می فهمی که تنها نیستی
می خواهم آفتاب بمانم
در این سرای پاییزی
اینجا که عشق را با پارسنگ شهوت بدنام کردند
می خواهم آفتاب بمانم
هر چند این خاکی ها
ما را به پاس تازه شدن رانده اند
از رقص دل انگیز گندم زارهای دهاتمان
اما به خورشید بگویید
زین رو که عشق را لای شمعدانی های معصوم پنهان کرده است
می خواهم آفتاب بمانم
تا ببینم لحظه ای دنیای نور
مردی از قرن شما مردی از قرن صبور
شكوه می كرد به تماشایش نشستم
گاه خنده گاه گریه
گاه می رقصید گاه می زد بر طبل كینه
من صدایش می شنیدم او با خود زمزمه می كرد
او می زد خنجر به سینه
خسته از قرن یخی
خسته از این زندگی
زندگی یعنی مردن قبل از مردن
زندگی یعنی رفتن قبل از بودن
من به معنایش بسی شك داشتم
زندگی یعنی آزادی
زندگی یعنی عاقبت خاك شدن
رفتن از قرن دروغ بی باك شدناز همه شما غريب آشنايان گله دارم ..... از كسي كه اين وبلاگ به عشق آتشينم گله دارم
و يك گناه از من ..... بازي با عشق
تارا تو تمام . زماني كه بودم و بودي هميشه ترس داشتم
چون تو بيشتر از اون كه عشق عاشقي رد و بدل شه .
تو اومدي كه من را كمك كني .
زماني كه اسم از تلسم بزگ شيطان يا خدا يعني واژه سرد عشق آمد .به دنباش فاصله .كه كمك تو را
به احساسات پاك من و تو جاي گرفت
پس ميگويم من مقصر بودم .با اينكه عشق پشتش سوختن بود
هميشه آرزوي شادي با غريبت. كه پيوندتان را اشكار كردي تبريك ميگويم
از طرف همان پسر كه زماني كمك حالش بودي ماني كه اين مدت نبودنت .كمكم هايت مرا پاااااااك كرد
دوستار قديميت m2a2
از تو اگه جدا بشم یه بغض بی صدا میشم
چرا تو دوست داری که من به حال خود رها بشم؟
تموم دین من تویی می خوای که بی خدا بشم؟
تموم عشق من تویی تموم جون من تویی
برای زنده موندنم خط و نشون من تویی
لیلی قلب من تویی عشق و جنون من تویی
تیر تو رفت به قلب من نا مهربون من تویی
چشات ولم نمی کنه هر جا میرم می بینمت
به هر کسی خیره میشم با اشک و غم می بینمت
ای گل پاک و نازنین دلم می خواست بچینمت
خیال نکن رها شدی ، بدون باز هم می بینمت...
نا رفیقا رو دیدم تو از همه شفیق تری
نامردها فراوونن چند روزی بودم باهاشون
می دیدم از غصه هام همیشه شاده دلاشون
فهمیدم برای من طلسم ابلیس خریدند
با دعا های تو بود از کارشون دست کشیدند
خوب شد تنها موندم و موندم توی تنهایی ها
تنها صد شرف داره تا دوستی با نا رفیقا
نا رفیق پیشت میاد مثله یه دوست مهربون
یه دفعه نیش میزنه صدات میره تا آسمون
نا رفیق بهت میگه بیا و از پیشم نرو
یه دفعه خنجرشو میزنه توی قلب تو
می نویسم واسه تو شاید خدا بهت بگه
یه نفر روی زمین داره برات یه شعر میگه
بوی بارون همه جا تو رو به یادم میاره
توی آسمون من ستاره جایی نداره
وقتی تو ماه منی ستاره نوری نداره
یه قرار عاشقی دارم میون آسمون
اگه آدرسو می خوای همین ترانمو بخون:
توی عالم سکوت داخل شهر آرزو
کوچه ی خواب و خیال همونجا منتظر بمون
من دارم بهت میگم که این قراریادت نره
که دله در به درم برای تو منتظره
انگاری صدای این دلم داره بهم میگه
که همین قرار ما دیگه قرار آخره
در جستجوی عشق جانم فدای تو
در گفتگوی عشق آید صدای تو...
در آسمان شب ای ماه من بیا
من بی تو مانده ام این سوی لحظه ها
باید برای تو جان را فدا کنم
در آسمان تو عشق را صدا کنم
در جستجوی تو دیوانه گشته ام
در نور شمع تو پروانه گشته ام
هر دم برای تو شعری سروده ام
همواره عاشقِ چشم تو بوده ام
ای نور جان من از من جدا مشو
دیگر مسافرِه ویرانه ها مشو
اگر تنها شویم باز هم خدا هست
امیدی در دل این نا کجا هست
نگو دنیای ما وهم و خیال است...
حقیقت بین این افسانه ها هست
نگو بیهوده ایم مانند مرداب
هزار رودخانه ی بی انتها هست
نگو دنیا به مانند کویر است
که زیر خاک هزاران کیمیا هست
نرو آن سوی دریای جدایی
که خوشبختی همینجا پیش ما هست
نرو در سرزمین غربت و درد
هنوز در شهر تو یک آشنا هست...
ای که تنهایی و غمگین شعر شادی ساز کن
زندگی آغاز شد با عاشقی آغاز کن
این جهان با غصه ها زندان روحت می شود
از میان این قفس با نور عشق پرواز کن
---------------------------------------------
تو رفتی از دلم اما سراغت را گرفتم من
به جز عشق پریشانت غزلواری نگفتم من
تو رفتی هر دم از قلبم به رویای کسی دیگر
ولی از خانه ی عشق خیالاتت نرفتم من
---------------------------------------------
یه روزی اومدی و توی دلم نشستی
یه روز هم رفتی و این قلب منو شکستی
اومدی نور امید رو با خودت اوردی
دوباره رفتی و این پنجره ها رو بستی...

یه نگاه ساده ی تو به تموم عمرمی ارزه
بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه
همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره
بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره
بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه
ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه
بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه
یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه
بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه
روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه
بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه
مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه
بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده
یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده
همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله
تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله
کاشکی میشد تو بدونی من برای تو چی هستم از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم ببین که خستم غرور سنگم اما شکستم!
کلی وقت هست که ننوشتم دقیقا یک ماه .
یک سال و یک ماه از روزی که رفتی گذشته . نمی دونم چرا نخواستیم منتها حدودا یه یک ماهی هست که منم اون همه عشق ندارم بهت . عشق و صبرم با هم تموم شدن.روزی که مستقیم بهم گفتی نه انگار دنیا رو بلند کردی با ۲ تا دستت زدی تو سرم می دونی ازت توقع چنین حرفی نداشتم بعد از ۴ سال. اما الان که فکر میکنم میبینم که واقعا اونجوریی نبودی که فکر میکردم.
امروز زنگ زدم و یه نوبت از دکتر حکمت آرا گرفتم (روانپزشک) میخوام که دیگه افسرده نباشم.
هدیه ی رفتنت افسردگی شدید بود. دیگه نمی خوامش!
یه دنیا دوست داشتن بهت دارم تو یه دنیا غم.
دارم فراموشت میکنم.
همین
چون تارا ی که این همه دوسش داشتم
رفته و با کسی دیگه ازدواج کرده .......
لعنت به هرچی دختر ل.......................
چون جمعه پاییز دلم میگیرد
دیروز به چشمان تو گفتم که برو
امروز دلم بهانه ات میگیرد
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
Whither have my comrades gone
Love is lost,and friendship ends
What has happened to my friends
Dark the fount of life is grown
Where is blessed Khizer flown
See the rose-stem bleeds to death
Where is now the summer’s breath
There is none that will recite
How a friend had friendship’s right
What remains of gratitude
To a comrade true and good
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

در عشق خودم سوختم

شگفتا وقتی که بود نمیدیدم وفتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند
کنـجشککه اشی مشی خـاطـر خـواه ما نشــی
اشک میاد خیس میشی غصه میاد داغون میشی
ما رو چـکار بـه عاشـقی ما دل وامونـده داریم
تو خـط عاشقـی دلی از هـمـه جـا رونـده داریم
گنجشککه اشی مشی بهتـره مـوندگـار نشـی
بـالتـو وا کـن و بـپـر تـا کـه اسیـر یــار نشـی
اینـجـا همـه دلاشـونـو تو قـاب سنـگی میزارن
واسـه تفنـن هم شـده رو قلـب هـم پـا میزارن
جـونـم بـرات بـگه اشـی دل بـه غریبـه ها نبند
بـه رسـم عاشقـی نخـون دلـت رو از اینـجا بکن

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا...................
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به یاد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود میامد
و چه غریب بود
قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد
به نام خدای که همیشه روزگار را بر خلاف آرزوهایم چرخاند
بی بهونه سلام ولی نمیدنم سلام کنم یا نه ؟
آخه شاید جواب سلامم را ندی واسه همین اینو ازت پرسیدم.
ولی بیخیال همین که سلام منو میخوانی و تو دلت حرف من زمزمه میشه
همین واسه من مهمه
باشه خوب سلام
از کجا شرو کنم خوبه؟
از اون جایی که دیدمت و یا از این که بت دل بستم یا از اون جایی
که ازم بریدی؟
آره تو . . . خیلی از دستت دلخورم هیچ وقت نتونستی حال منو درک کنی
شاید هنوزم فک کنی بچم؟ باشه من بچم ولی اینو قبول داشته باش که
بچه ها هستند که درک و شعورشون بهتره ولی بدون این جسم که
تو بش میگی بچه خلیی بلده خیلی خیلی.
هیچکس نتونست اشکهایی که واسه خاطر توریختم ببینه حتی خدا چون اگه
منو می دید اینجور رهام نمیکرد وگه نه خدامون خیلی مهربونه مهربون تر از
اون چیزی که فکرشو میکنی خودم مهربونیش رو دیدم
اون روزی خواست همین که باهات حرف بزنم به آرزوی بزرگم برسم کلیش
حرفه و شایدم واسه همین منو نگاه نکرد چون من جای خدا تورو
میپرستیدم رهام کرد . به جرم دوست داشتن تو فقط .
چه قد ازین روز میترسیدم که آخرش بهش رسیدم ![]()
اصلا فکرشو نمی کردم این روز بیاد یادته بت گفت اگه تو نباشی من میمیرم
ولی تو منو تمسخر کردی یادته بت گفتم من تا همیشه باتم
یادته بت گفتم من فقط از تو میترسم که منو تنها بزاری واسه خودم مطمئن
بودم ولی با دروغ گفتی منم مطمئنم
یادش بخیر ای حرف نزدیکای شب بود بت گفتم
تنها اشتباه من این بود که بت گفتم دوست دارم
خیلی جاها شنیدم که می گن <گفتن دستت دارم >اشتباه است
این اولین و آخرین اشتباه من بود
همین که فهمیدی من دوست دارم مدام منو اذیت می کردی
با حرفایی که بم میزدی منو مرده می کردی و زنده آخرشم میگفتی
شوخی کردم شوخی کردنت هم خیلی با حال بود
پیش خودم فک می کنم کسی دیگه بعد من اومد تو زندگیت وگه نه دلیل
نداره این همه من تورو دوست داشتم
یهو سرد سرد سرد تر ار روزای برفی بشی
تو دوسم داشتی ی ی ی ولی نمیدنم چی شد . . .
منم اصلا نمیتونم تورو محکوم کنم که منو دوست داشته باش
چون میدونم اگه دوستم داشتی یخی نمیشدی
فقط میخوام بدونم کدوم کارو ازم خواستی واست انجام ندادم
کم دوست داشتممممممممممممممممم؟؟؟؟؟![]()
اگه هم می خوام خودمو راحت کنم فقط واسه اینه که نمیخوام بی تو زنده
باشم.
این روزا آخر همه چی واسم روشن بود که این روزو ببینم
از همون وقتی که بت زنگ میزدم همش بهونه میاوردی
نمیتونم صحبت کنم هات
بابام پشت خطه... نمیتونم بیام بیرون با صد بهونه دیگه فهمیدم.
ولی این رسمش نبود عاشق تنها بذاری کسی حاضر بود واست جون بده
بش بد کردی واست آزو میکنم به به همون چیزی که منو به خاطرش
فروختی برسی حالا اگه شخص هست یا آرامش
اصلا دوست ندارم نفرین کنم با این که نفرین حقته.
خدایا !!! به ما که هیچی ندادی فقط ازت میخوام تارا رو خوشبخت کنی![]()
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم تو هم که حرفات با کردارت گفتی آرزو
می کنم تو یکی مث من تو مرداب نیفتی
مواظب خود باش خیلی دوست داشتم و دارم
بچه ای که تورو خیلی دوست داشت ودوست داشتنت رو به زیر خاک برد
زندگـــــــــــــــــــی یه بازیه کی از عـــمرش راضـــیه؟!
ابر گـــریونه دلـــم چشمـــه خونه دلم
نـــمیتونم دلمـــو راضـــی کنم
ایـــن دل دیوونه رو راضـــی به این بازی کـــنم
یه بـــــــــــــــــــــــــهونه برای بـــودن و مـــوندن ندارم
تو گلوم بغـــض غمـــه هوای خـــوندن ندارم!
همه جـــا سرد و ســـیاه رو لـــبام ناله و آه
سر من بی ســـایبون نـــگه ام مــــــــــــــــــــونده به راه
دســـت من غـــمگین وسرد تو دلـــم یه گوله درد
نه بـــهاری نه گـــلی پائیزه پائیـــزه زرد...
دلـــی که دلـــدار نداره با زندگـــی کار نداره!
غریـــــــب این دیـــارم یه آشــــــــــــــــــــــــنا نــدارم
سرم بی ســـایبونه دلـــم یه پارچه خـــونه!
غم تو دلم نشـــسته بال و پرم شـــکســـته
غریـــب این دیـــارم یه آشـــنا ندارم
ســـرم بی سایـــبونه دلم یه پــــــــــــــــــــــارچه خـــونه!
همه جا ســـرد و سیـــاه رو لـــبام ناله و آه
سر من بــــی سایـــبون نگه ام مونـــده به راه
دست من غـــمگین وســـرد تو دلم یه گـــوله درد

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق
که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا
نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود
مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد
نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم
من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر
و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است
وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر
من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز
تاب دوری مرا، او ندارد هرگز
خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد
نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید
معجزاتی بکند، حال من خوب شود
بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
من گمان میکردم،
نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد
من حلالیت بسیار، که باید طلبم
من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل
باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب
راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام
قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست
می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟
او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست
و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفت
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسید
پیکر سردم، بر جای گذاشت
رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند
چشم من خیره به دیوار، بماند
دست من از لبه تخت، به پایین افتاد
قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز
دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید
خبر رفتن من را، به عزیزانم داد
وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود
یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام
یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند
باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی
پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد
خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست
رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود
شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند
جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست
او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،
تا که جبران کند او
اشک بر روی پتو میبارید
گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،
فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس
یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدتها بود گرمی دست برادر را،
احساس نمی کردم هیچ
باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند
یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد
صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی
سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر از دست برود
و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند
دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم
همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود
از نجابت هایم، از همه خوبیهام
و به خانم ها گفت: اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند
حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات
روح منم غلغلکش می آمد
گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور
دیگر بودست
اندکی عرفانی و کمی روحانی
و بشارت دادم که سفر نزدیک است
شانس آوردم من، مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده، نبود
یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم
و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است
یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من
گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد
و ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد
آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم
اشک در چشم، عزادار و غمین
چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم
تا بیاید، که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز
آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند
گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند
آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،
فرصتی میخواهم
خبر آورد مرا، میشود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد تو را خواهم برد
روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا میخواهند
فرصتی هست مرا، میشود برگردم
من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن
اگر او زنده هنوز است، که باید برویم
اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده
رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم
عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است
نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟
آه یادم آمد
صله مرحومان!!!
واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،
همه بر لب خشکید
ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟
تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟
چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست
زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز
ناله ای زد روحم
و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:
چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟
چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟
به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه
کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن
اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،
تو را می خواهمت، ای دوست
جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست
خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست»
از طرف بچه های محله

